حكيم ابوالقاسم فردوسى
74
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)
سوى پهلوانان و دودمانم نيز بد است . آن چنان بدى از گرگين بر من رسيد . امروز نيز بايد اين چنين بر سرم آيد . آرى ، هرچه كشيديم ، بگذشت و اكنون ازو خشنود گشتم و دلم از كينهء او بيآسود . رستم كه اين سخن را از بيژن شنيد ، كمند خود را به آن زندان فروهشت و او را همچنان پاى بسته ، از چاه بالا كشيد . سر و مويش برهنه و ناخنهايش دراز گشته و از درد و رنج و نياز در گداز بود . از آن زنجير و بند زنگار خورده ، تنش پر از خون و رخسارهاش زرد بود . رستم كه بديد همهء تن او در زير بندهاى آهنين ناپديد گشته ، خروشيد و دستى بزد و آن زنجير و بندها را ازو بگسست و آن پايبند را نيز ازو جدا كرد . آنگاه از پيش آن چاه به سوى خانه رفتند . بيژن در يك سوى رستم و منيژه نيز در سوى ديگر او روان بودند . هر دو با دل و جانى پر از اندوه با رستم پهلوان سخن مىگفتند . تهمتن بفرمود تا سر بيژن را بشستند و جامهء نويى بر او بپوشانيد . آنگاه گرگين به نزد بيژن آمد و در پيش او روى بر خاك ماليد و از كردار بد خويش پوزش خواست و از آن گفتار خام خود بپيچيد . بيژن كه چنين ديد ، ديگر دلش از كينه تهى گشت و گناه او را كيفر نداد . سپس شتران را بار كردند و اسپان را زين نهادند . رستم نيز آن زره برگزيده را بر تن كرد و سوار بر رخش شد . آن پهلوانان نام آور نيز همگى شمشير و گرز گران كشيدند و آهنگ كارزار كردند . اشكش تيز هوش هم با بنه روان شد تا پاسدار سپاه باشد . پس رستم به بيژن گفت : تو نيز با منيژه و اشكش برو زيرا كه من امشب از كينهء افراسياب ، آرام و خورد و خواب نداشته باشم . اكنون كارى بر سرش مىآورم كه فردا سپاهيانش بر او بخندند . روز روشن را بر او سياه مىسازم و سر از تنش جدا مىكنم و به پيش شاه ايران مىبرم . تو با منيژه برو زيرا كه من مىخواهم با اين شمشير تيز خود ، رستاخيزى در توران به پا سازم ولى تو از آن رو كه رنج بسيارى از آن بند و چاه ديدهاى ، نبايد كه در اين رزمگاه باشى . بيژن كه اين سخن را از رستم بشنيد كه به او گفت به همراه منيژه برود ، به رستم گفت : اى تهمتن ، تو خود مىدانى كه من بيژنم و همهء پهلوانان را سر از تن جدا مىسازم . پس من